بگو ...

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی

با بزرگون می شینی ، حرف میزنی ، همه چی می دونی

 

شما که کله ت پره ، معلم مردم گنگی

واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی 

بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته ، میشینم دلم گرفته 

گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم ، دلم گرفته

من خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید

 بعد نشست تا تهشو خورد ...

 

از : محمد صالح علاء ، مجری قدیم برنامه های تلویزیون باکلامی ساده ، صمیمی و عاشقانه

متشکرم همسرم

نازنینم...

          سلام ...

        شعر زیبایی رو که برام گذاشته بودی چندین بار خوندم

     و هر بار بیشتر از دفعه ی قبل لذت بردم

          دعام کن معلم خوبی باشم ، همچنین همسر خوبی برای شما

         

                         ممنون... عشقم دوستت دارم

همسرم روزت مبارک

همسر عزیزم ، خانوم معلم مهربون ، روزت مبارک

معلم

بوی گل بوی بهاران می دهی

مثل شبنم بوی باران می دهی

 

آبی هستی مثل آرامش به من

درس خوبی درس ایمان می دهی

 

 یک بغل لبخند را با فرفره

دست ما گل های خندان می دهی

 

تو به من با لحن خوب کودکی

یاد ایام دبستان می دهی

 

یاد ژاله یاد گلهای غریب

مانده در اندوه گلدان می دهی

 

روز باران و کتاب گمشده

یاد کبرای پریشان می دهی

 

بوی خوبی بوی بودن بوی مهر

بوی لطف خاله مرجان می دهی

 

آب بابا نان ندارد دست تو

خالی اما تو به من جان می دهی

 

خوب می دانم اگر دارا شوی

به تمام کودکان نان می دهی

 

آشنای تشنگی های زمین

تو به شبنم چشم گریان می دهی

 

در جهانی خالی از مهر و صفا

بوی بخشش بوی احسان می دهی

 

برگ ها گر تر شد از اشک یتیم

دفتری از جنس باران می دهی

 

میرزای کوچک قلب منی

بوی جنگل های گیلان می دهی

 

میهن خود را کنیم آباد را

یاد فرزندان ایران می دهی

آقا! روزت مبارک

1_1351862015572717_orig.jpg

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم ، که تو بر دلم نشستی

کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است


راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت، سرمست


«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید

خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت


قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه


مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

 

بخشی از سروده ی سید حمیدرضا برقعی در مدح حضرت امیر علیه السّلام

اگر مثل من دلت گرفت

 هیچ چیز ندارم

نه کودکی ، نه خانه ای ،

نه دفتر شعری ،

تو هم مثل منی؟

...

امروز شدید دلم  گرفته

 تو هم

این بار اگر دلت گرفت

بارانی ات را بردار

دست ماه را بگیر و

                     بیا پیشم

 

عاشقانه دوستت دارم

دوست داشتنت


اندازه ندارد


حجم نمی خواهد


وقتی همه ی وجودم


سرزمین حکمرانی توست ...

 

عکس های عاشقانه -www.jazzaab.ir

همسر عزیزم روز سعدی رو بهت تبریک میگم

روز سعدی

پیامبر و بزرگ مرد ادب پارسی مبارک

یک امشبی که در آغوش ماه تابانم

ز هر چه در دو جهان است، روی گردانم

بگیر دامن خورشید را دمی، ای صبح

که مه نهاده سر خویش را به دامانم

هزار ساغر آب حیات خوردم از آن

لبان و همچو سکندر هنوز عطشانم

خدای را که چه سرّی نهفته اندر عشق

که یار در بر من خفته، من پریشانم؟

ندانم از شب وصل است یا ز صبح فراق

که همچو مرغ سحرگاه، من غزلخوانم؟

هزار سال، اگر بگذرد از این شب وصل

ز داستان لطیفش، هزار دستانم

مخوان حدیث شب وصل خویش را، هندی

که بیمناک ز چشمِ بدِ حسودانم


به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید

امید نیست که دیگر به عقل بازآید

کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید

قضا همی‌بردش تا به چنگ باز آید

ندانم ابروی شوخت چگونه محرابیست

که گر ببیند زندیق در نماز آید

بزرگوار مقامی و نیکبخت کسی

که هر دم از در او چون تویی فراز آید

ترش نباشم اگر صد جواب تلخ دهی

که از دهان تو شیرین و دلنواز آید

بیا و گونه زردم ببین و نقش بخوان

که گر حدیث کنم قصه‌ای دراز آید

خروشم از تف سینست و ناله از سر درد

نه چون دگر سخنان کز سر مجاز آید

به جای خاک قدم بر دو چشم سعدی نه

که هر که چون تو گرامی بود به ناز آید
 
این هم شعری از سعدی که همسرم خیلی دوسش داره

تقدیم با عشق به نازنین همسرم

******************************************************
متناسبند و موزون حرکات دلفریبت

متوجه است با ما سخنان بی حسیبت

چو نمی‌توان صبوری ستمت کشم ضروری

مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت

اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت

و گرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت

به قیاس درنگنجی و به وصف درنیایی

متحیرم در اوصاف جمال و روی و زیبت

اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهی

نه چنان که بنده باشم همه عمر در رکیبت

عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند

مگر او ندیده باشد رخ پارسافریبت

تو برون خبر نداری که چه می‌رود ز عشقت

به درآی اگر نه آتش بزنیم در حجیبت

تو درخت خوب منظر همه میوه‌ای ولیکن

چه کنم به دست کوته که نمی‌رسد به سیبت

تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی

که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت

تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی

بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت