روز سعدی

پیامبر و بزرگ مرد ادب پارسی مبارک

یک امشبی که در آغوش ماه تابانم

ز هر چه در دو جهان است، روی گردانم

بگیر دامن خورشید را دمی، ای صبح

که مه نهاده سر خویش را به دامانم

هزار ساغر آب حیات خوردم از آن

لبان و همچو سکندر هنوز عطشانم

خدای را که چه سرّی نهفته اندر عشق

که یار در بر من خفته، من پریشانم؟

ندانم از شب وصل است یا ز صبح فراق

که همچو مرغ سحرگاه، من غزلخوانم؟

هزار سال، اگر بگذرد از این شب وصل

ز داستان لطیفش، هزار دستانم

مخوان حدیث شب وصل خویش را، هندی

که بیمناک ز چشمِ بدِ حسودانم


به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید

امید نیست که دیگر به عقل بازآید

کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید

قضا همی‌بردش تا به چنگ باز آید

ندانم ابروی شوخت چگونه محرابیست

که گر ببیند زندیق در نماز آید

بزرگوار مقامی و نیکبخت کسی

که هر دم از در او چون تویی فراز آید

ترش نباشم اگر صد جواب تلخ دهی

که از دهان تو شیرین و دلنواز آید

بیا و گونه زردم ببین و نقش بخوان

که گر حدیث کنم قصه‌ای دراز آید

خروشم از تف سینست و ناله از سر درد

نه چون دگر سخنان کز سر مجاز آید

به جای خاک قدم بر دو چشم سعدی نه

که هر که چون تو گرامی بود به ناز آید
 
این هم شعری از سعدی که همسرم خیلی دوسش داره

تقدیم با عشق به نازنین همسرم

******************************************************
متناسبند و موزون حرکات دلفریبت

متوجه است با ما سخنان بی حسیبت

چو نمی‌توان صبوری ستمت کشم ضروری

مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت

اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت

و گرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت

به قیاس درنگنجی و به وصف درنیایی

متحیرم در اوصاف جمال و روی و زیبت

اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهی

نه چنان که بنده باشم همه عمر در رکیبت

عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند

مگر او ندیده باشد رخ پارسافریبت

تو برون خبر نداری که چه می‌رود ز عشقت

به درآی اگر نه آتش بزنیم در حجیبت

تو درخت خوب منظر همه میوه‌ای ولیکن

چه کنم به دست کوته که نمی‌رسد به سیبت

تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی

که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت

تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی

بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت